خورشید...

 خندید  باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهار‌ها  که  بهاری  نداشتم

 

 خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار  پنجره محزون  نشسته  بود

... 

/ 6 نظر / 11 بازدید
off

اینجا آسمان ابریست, آنجا را نمیدانم // اینجا همه بی رنگی,آنجا را نمیدانم // اینجا همه چی رنج است,آنجا نمیدانم // اینجا دلی تنگ است, آنجا را نمیدانم // [گل]

آدم برفی

متاسفانه حرفی برای گفتن ندارم

محسن

سلام ممنونم که خبر دادین.شعر جالبی بود وقشنگ ولی کم بود بیشترش کن موفق باشی