می‌ روم ...

 می‌ روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانهٔ خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل دیوانه و ویرانهٔ خویش

می‌ روم تا که در آن نقطهٔ دور

شستشو‌یش دهم از رنگ گناه

شستشو‌یش دهم از لکهٔ عشق

زین همه خواهش بی‌ جاه و تباه

ناله می‌‌لرزد و می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

زین همه خواهش بی‌ جاه و تباه...

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
آدم برفی

سلام عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ، خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل این هم یه قسمتی از همین شعره دوست قدیمی آدم برفی

محسن

سلام.آفرین شعر قشنگی نوشتین.فقط اسم شاعرشم اگه بنویسین بنظر من جالب تره.موفق و موید باشین

A.T

دوستان جمع اند دیگه ما کی هستیم که نظر بدیم موفق باشید [عینک]

صافات

شاید این قصه دلتنگی من تا ابد داغ روی دلم بشه تو رو دوست دارم و این قصه خوب آخرش غصه و حسرتم بشه کاش تو این فاصله های ناگزیر شبی از صاعقه ای سر بزنی تا که زخمای دلم دوا بشه قفلای روی دلم رو بشكني شاید این جاده که بین من و توست تا قیامت به رسیدن نرسه شایدم وقت غروبی تو کویر آخرش به يک دو راهی برسه ...